چهارشنبه 15 خرداد ماه سال 1387
دوباره دلت هوایش را کرده، می دانی که میخواندت. صدایش را می شنوی؛ باز هم مثل همیشه. اما این بار صدایش همچون همیشه نیست...
چه میشنوی پسر؟!! چشمانت را می بندی؛ مثل همیشه. اما دوباره همان صدا را میشنوی.
بو میکشی، هم چون همیشه که از روی عطر یاس، راه خانه اش را می یافتی. اما این بار عطری استشمام نمی کنی! همه چیز انگار عوض شده است. می هراسی. اتفاقی افتاده؟! شاید عوض شده ای، فرق کرده ای پسر؟! یا شاید، شاید... بهشت گلین!! خدای من! بر سر بهشت گلینت چه آمده مهدیار؟!!
می دوی، نه مثل همیشه با طمانینه و آرامش که بی هیچ ترتیبی و آدابی...
چشم باز میکنی. میان کوچه ای تنگ و باریک، با دیوارهای کاه گلی، ایستاده ای. شاهراه طلایی وصل. یادش بخیر! همیشه با چه شوقی این کوچه را طی میکردی. کوچه همان کوچه همیشگی است اما خانه نه!
دوباره صدایش را میشنوی و باز هم...
بو میکشی، عطر یاس؟! نه! بوی دود و آتش است. دوباره بو میکشی؟! حالا از میان بوی دود و آتش، عطر یاس را استشمام میکنی و بغض بر گلویت چنگ میزند: یاس سوخته!

***
پیچک سبز. این اولین آرزویت بود وقتی با این خانه آشنا شدی.
آرزو میکردی، پیچکی سبز باشی و دور تا دور درب خانه اش را طاق نصرت ببندی. به این امید که وقتی بانو می خواهد وارد خانه شود، نگاهش بر پیچک های سبز بیافتد و لبخندی بزند! - و تو در خاطرت چقدر تصویر آن لبخند رویایی را ساختی و با آن زندگی کردی! - بعد کم کم تمام دیوار گلین خانه را بپوشانی. تا نزدیکی های آن پنجره کوچک خودت را بکشانی؛ تا هر وقت دلت تنگ شد، آرام سرک بکشی و مادر را ببینی. مادر را ببینی که غرق در قداست اهورایی اش، به نماز ایستاده. مادر را ببینی که کودکانش را بر زانوانش نشانده و نوازششان میکند و چقدر به حال این کودکان غبطه می خوری. مادر را بینی که با دستانش دستاس را می چرخاند و ذکر می گوید.
چقدر دوست داشتی تا پیچک باشی، دور تا دور درب خانه اش را طاق نصرت ببندی. و یک روز که بانو می خواهد از میان انبوه پیچک های سبز پا به دورن خانه بگذارد، چشمش به تو بیافتد، لبخندی بزند، تو هم شرمگین و شادمان، از او اذن بگیری که پا به درون خانه اش بگذاری و در وجب به وجب دیوارهای گلین آن بهشت کوچک بپیچی. آن گاه هر وقت که دوست داشتی، وقتی دلت برایش تنگ می شد، می توانستی او را ببینی. آن قداست اهورایی را، آن فرشته زمینی را. می توانستی عطرش را استشمام کنی. صدایش را بشنوی...
یا وقتی غصه ها به قلبت هجوم آوردند. در خیالت، روبروی بانوی سپید پوش رویاهایت زانو بزنی، و با او درددل کنی، بگویی و بگویی و او صبورانه همه ی حرفهایت را بشنود و بعد در آغوشت بگیرد و تسلایت دهد - که او تنها تسلا دهنده قلب بی قرار توست - و خوب می دانی که او هم میداند، این واگویه غمها، فقط بهانه ای است برای آغوش گرمش!
حالا دیگر همه ی آرزوهایت بر باد رفته بود. رویاهایت سوخته بود. خاکستر شده بود. بهشت گلینت را به آتش کشیده بودند و بانوی سپید پوش رویاهایت را به خاک و خون.
یاس سوخته بود و خونین، و باغبان دست بسته! و کفتارها شادمانه بر گرد خانه اش پایکوبی میکردند. این همه ی آنچه می دیدی، بود.
دلت می گیرد، بهتت میزند. هیچ چیز نیست که تسلایت دهد. تسلای دلت حالا دیگر سوخته بود. تنها کلماتی که خوب حالت را وصف می کنند؛ استیصال است، حیرت است و درماندگی...
دستی بر پهلو می گیری و دست دگر را بر سینه و می دانی که این داغ تا همیشه بر سینه ات خواهد ماند.
یکشنبه 26 اسفند ماه سال 1386
سفره را پهن می کنم. وسیع همچون دل یک عاشق و سپید مثل یاس. با خودم می گویم این دو تا سین.
آینه را می گذارم توی سفره. خودم را می بینم. شرمگین چشمانم را می بندم. حالا فرصتی است تا بر قلبم نگاهی بیاندارم. هیچ نمی بینم جز سبزی نام و سیمای دلربایت که در پس زمینه ی این قلب عاشق با کلکی خیال انگیز نقش بسته. به سجده می روم، می خواهم دلتنگی های یک ساله را برایت واگویه کنم. سوز اشکم، سینی دیگر را کامل می کند. دست هایم را به دعا بلند می کنم و برای سلامتی ات دعا می کنم - که سلامت همه آفاق در سلامت توست – و حالا هفت سین عاشقی من کامل می شود. به آینه نگاه می کنم. سیب سرخی می بینم که در ظرفی آب می چرخد. بر دلم می گذرد: این سین هشتم است. و تنها بر سفره چشم انتظاران یافت می شود.

***
می نشینم بر سر سفره. لحظه آمدن بهار را نمی دانم. گفته اند، نزدیک است، خیلی نزدیک. این را پدربزرگم گفت و او هم از پدرانش نقل می کرد و من یقین دارم که نزدیک است. ساعت شماته دار یادگاری پدربزرگ را مقابلم نهاده ام و به گذشت لحظات می اندیشم. مقابلش قرآنی گذاشته ام که آن هم از او برایم به ارث رسیده و در کنار قرآن گلدانی پر از نرگس...
تیک تاک، تیک تاک. تک تک لحظات را می شمارم، بهار دارد می آید و من می خواهم وقتی آمد گل های نرگس را به پیشگاهش ببرم و قرآن یادگار پدربزرگ را.

***
در خیالم ترسیم می کنم: مقابلش می ایستم. چشم در چشمانش می دوزم. سعی می کنم اشک نریزم تا تصویر رویایی اش تار و مبهم نشود؛ اما مگر می شود؟ اشک که برای ریختنش از من اجازه نمی گیرد. سلام می کنم. قرآن پوشیده از نرگس را تقدیمش می کنم و به او فقط یک چیز را می گویم، یک عدد: تمام لحظاتی که در انتظارش چشم به ساعت دوخته بودم.
بهار دستی مهربانانه بر سرم می کشد، آرام و متبسم می پرسد: " و تو همه اش را شمرده ای؟ تک تک لحظات را؟ "
میدانم که پاسخ سوالش را می داند. فقط می پرسد تا به من بفهماند که خوب میداند چه کشیده ام. قرآن را می بوسد، صفحه اولش را باز می کند و می خواند، اشک در چشمانش حلقه می زند، دسته ای یاس در دستانم می گذارد و می گوید: " ... "
بهت زده، قرآن را از دستان بهار می گیرم و نگاه می کنم: بر نخستین صفحه ردیفی از اسم ها نگاشته شده، نام همه هست: پدربزرگ، پدر پدربزرگ و ... در مقابل هر کدام فقط عددی حک شده است: لحظات انتظار...

***
آری! بهار می آید و من تک تک لحظات را تا آمدنش می شمارم و اگر نباشم تا ببینمش، فقط یک کار می کنم: قرآن را بر می دارم. ردیف آخر، نامم را می نگارم و فقط یک عدد را مقابلش می نویسم.
پسرم و شاید فرزند او و یا یکی از سعادتمندان روزگار وصال، حتماً قرآن را به دست بهار خواهد رساند.
و آن روز حتماً بهار قرآن را خواهد بوسید، نخستین صفحه را خواهد گشود و خواهد خواند. اشک در چشمانش حلقه خواهد زند، دسته ای یاس در دستان پسرم خواهد گذاشت و به او خواهد گفت: خوشا به حال پدرت! برو و این گلها را بر مزارش بگذار و بگو: "بهار سلامت می رساند و می گوید: این گلها را مادرم برایت فرستاده، به تعداد لحظاتی که در انتظارم بوده ای."
پسرم شتابناک به سوی مزارم خواهد دوید و بهار صدایش خواهد زد: " برگرد عزیزم! این سیب سرخ را فراموش کردی برایش ببری!"
پنجشنبه 10 آبان ماه سال 1386
چهره پیرمرد عجیب جذاب و نورانی بود. گویی به خوابی عمیق و شیرین فرو رفته بود. دست به زیر سرش برد تا رویش را به سمت قبله بچرخاند. سر پیرمرد را که بالا آورد، یک لحظه چشمش به چشمان پیرمرد افتاد. ترسید، برای اولین بار در این سالها ، ترسید. چشمان پیرمرد باز بود و به او خیره شده بود. وحشتی عظیم سرتاپایش را در برگرفت. هنوز در حیرتی همراه ترس به سر می برد که ناگهان قلبش از حرکت ایستاد. پیرمرد لبخند زد...
مرد می لرزید، صورت پیرمرد را برگرداند به سمت قبله، عرق از سر و رویش می بارید. در آن هوای گرم و مرطوب حفره، احساس خفگی می کرد. اما همه اینها در برابر وحشتی که وجودش را در برگرفته بود، ناچیز بود. به سرعت تلقین را گفت: « ... اسمع؛ افهم یا عبدالله ابن عبدالله .... » احساس می کرد پیرمرد هم همراه او تلقین می گوید. از شدت ترس به صورتش نگاه نمی کرد. آخرین سنگ لحد را که می خواست بچیند، دوباره نگاهی به صورت پیرمرد انداخت، هنوز لبخند بر لبانش بود، لبخندی پر از ابهام. انگار چیزی می دانست که او سخت از آن در غفلت است. آخرین سنگ را گذاشت. بالای سرش را نگاه کرد. پسر پیرمرد از بالا درون حفره را نگاه می کرد و اشک می ریخت؛ اما با متانت. بقیه کمی دورتر ایستاده بودند و صدای هق هق گریه شان به گوش می رسید.
دست هایش را بر لبه های قبر گذاشت و خودش را بالا کشید. بالا که آمد نفسی به راحتی کشید، انگار از چنگال مرگ گریخته باشد. به همکارش که کمی دورتر ایستاده بود، اشاره کرد تا خاک بر روی لحد بریزد. خودش هم بیلی برداشت و کمکش کرد. به سرعت و بی توجه به ناله های اطرافش، خاکها را می ریخت. دوباره تلقین گفت. برخاست، دستانش را به هم زد. خاکها برخاست. دستی بر سینه گذاشت، به سوی پسر پیرمرد خم شد، تسلیتی گفت و به سرعت رفت. می خواست فرار کند...
بهت زده بود و ترسیده. به سمت شیر آب رفت. حالتی عجیب داشت. ترس، عرقی سرد بر پیشانیش نشانده بود. سرش داغ شده بود، اصلاً نمی توانست درک کند. سرش را زیر شیر آب گرفت. خنکای آب کمی از آتش هیجانش را فرونشاند.نشست و به درخت کنار شیر آب تکیه زد. سرش را میان دستانش گرفت. چند لحظه ای گذشت، ناگهان فکری از ذهنش خطور کرد. باید می فهمید، پیرمرد کیست. نامش عبدالله پسر عبدالله بود. دوید به سمت قبر. قبر را که دید، وا رفت. کسی آنجا نبود. همه رفته بودند. پسر پیرمرد را از دور دید که سوار ماشینی شد و رفت.
آرام و مایوس به سمت قبر رفت. دو زانو بالای آن نشست. به فکر فرو رفت. برایش سخت عجیب بود. با خودش گفت: حتماً خیالاتی شده ام، امکان ندارد...
برخاست، تا برود... خاکهای کنار قبر، از گلاب های چپه شده، گِل شده بود. بی خیال، پایش را روی گِلها گذاشت. پایش لیز خورد. از پشت افتاد. سرش به لحدهای چیده شده ی روی هم در کنار قبر پیرمرد خورد و به دورن قبر خالی همجوار پیرمرد افتاد. خون سرش خاک درون قبر را سرخ کرد. چشمانش باز ماند و دهانش نیز هم...
حالا رمز لبخند پیرمرد را دریافته بود، اما چقدر دیر...
چهارشنبه 27 تیر ماه سال 1386
نام ها تداعی گرند؛ تداعی گر مفاهیم، خواست ها و آرزوها، تداعی گر بزرگی ها و کوچکی ها، عظمت ها و پستی ها...
و همه این عظمت ها و پستی ها، خواست ها و آرزوها، خلاصه شده در مصادیق شان است. وقتی نامی را می بری، وقتی تکرارش میکنی، بی اختیار تصویری از آن در خیالت نقش می بندد. تصویری سخت مبهم و راز آلود و این تصویر مبهم، فقط یک چیز را برایت تداعی می کند: آنچه این نام با آن گره خورده است. و بعد، آن واقعه، صفت، آن نمی دانم رازآلودی که آن اسم با آن گره خورده، نه فقط روحت را به بازی می گیرد که جسم و جانت را به تلاطمی شگرف در می آورد.
اسم ها نه بر روح و روان که بر جسم و جان نیز تاثیر می گذارند. این باور من است. و با تمام وجود حس اش کرده ام.
بعضی، دل را می لرزانند و امید را در ذره ذره وجودت زنده می کند. کافی است نامش را تکرار کنی و بعد - به قول آن مرغِ عاشق [1] - دلت می لرزد، دوباره تکرار می کنی، باز می لرزد و بی اختیار به بی انتهای آسمان چشم می دوزی و انتظار می کشی، که نامش با عظمت آسمان گره خورده است و امید نهفته در بی انتهایش...
بعضی عظمت شان مبهوتت می کند. شکوه غریبی در آن نهفته است. روحت را شوق پرواز می دهد. نامش را که تکرار می کنی، به وجد می آیی، اشتیاق سراسر وجودت را پر می کند. از زمین کنده می شوی و پرواز می کنی...
بعضی خانه دلت را برای همیشه ماتمکده می کنند. انگار غم را با آن عجین کرده اند. هیچ کس نامش را بر زبان نیاورده، مگر بغضی غریب بر گلویش چنگ انداخته...
اسم هایی هستند که تداعی گر غربتی شگرف اند. نام هایی هستند که غیرتت را بجوش می آورند. اسم هایی هست که موهایت را به سپید می کشانند. اما در این بزم طرب انگیز امید و یاس، شوق و غم، غیرت و صبر، غربت و انتظارِ نام ها، تنها یک نام راز آلود و مبهم است که زیبایی ، تقدس، معصومیت، جلال، شکوه و مهربانی، همه را با هم تداعی می کند. تنها یک نام است که قلبت را مالامال محبتی رمزگونه می کند. مهری که انگار از جنس هیچ مهربانی ای نیست. تنها یک نام است که وقتی تکرار میکنی تصویری مبهم در خیالت نقش می بندد. تصویری مبهم از آن بهشت گلین، کوچه پر راز و بانوی سپیدپوش رویاهایت. و اشک مهمان خوانده و ناخوانده چشمانت می شود، قلبت پر از عطر یاس و کمرت خم. فقط یک نام است که وقتی می شنوی، کمرت می شکند، دو تا میشوی و بی اختیار دست به پهلو می گیری... روحی فداها .



--------------------------------------------------------------------------------------
[1] که ایده کلی این نوشته و بخشی از آن را، دیر وقت پیش به عنوان نظری بر یکی از متن های زیبای او نگاشتم.